این مسأله دست عمرو را در سرکوبی دشمنانش باز گذاشت و عمرو پس از کشتن رافع سر او را به بغداد فرستاد، پس از این عمرو حکمرانی ماوراءالنهر را از خلیفه درخواست کرد و خلیفه با اینکه از قدرت یابی دوباره عمرو واینکه شاید وی نیز چون برادرش پس از قدرتمند شدن قصد نابودی خلافت را کند ، بیمناک بود ولی با این هدف که در جنگ بین سامانیان و صفاریان یکی از آنها و بیشتر عمرو نابود خواهد شد با این تقاضا موافقت کرد، ولی در خفا امیر اسماعیل سامانی را به مقاومت در برابر عمروتشویق کرد، به هرحال عمرو پس از دریافت موافقت خلیفه به طرف ماوراءالنهررفت و به پیغام اسماعیل که «توجهاتی پهناور بدست داری، تنها ماوراءالنهر بدست من است و من در یک مرز هستم، به آنچه در دست تو هست قانع باش ومرا بگذار در این مرز مقیم باشم.

شاید دلیل دیگر سقوط صفاریان این نکته باشد که صفاریان سیاست روشنی از نظر مذهبی و برخورد با خلافت نداشتند ، زیرا آنها از سوی گاه با خلافت سنی عباسی و گاه با حکومت شیعی علویان مبارزه و مخالفت می‌کردند و هم چنین اینکه گاهی با خوارج مبارزه و گاهی با آنها همکاری می‌کردند و به هر حال قدرت حکومت آنان بیشتر متکی بر نیروی نظامی بود و توجهی به ایجاد مشروعیت مذهبی حکومت خود در نظر مردم نداشتند و به همین دلیل است که آنها نیز مانند بسیاری دیگر از حکومت‌های نیمه مستقل ایرانی بعد از اسلام به محض اینکه فتوری در قدرت نظامیشان ایجاد شد و قدرت نظامی خود را تا حدی از دست دادند، از حمایت و پشتیانی مؤثر مردم نیز محروم شدند و بدین ترتیب از قدرت ساقط شدند.

پس از انقراض حکومت طاهریان، یعقوب در تعقیب عبدالله سجزی ـ که قبل از فتح نیشابور بوسیله یعقوب از آنجا فرار کرده و به نزد علویان طبرستان رفته بود ـ به سوی طبرستان رفته و از حسن بن زید علوی تسلیم عبدالله را خواستار شد ولی وی نپذیرفت و به همین دلیل یعقوب آماده نبرد با وی شد ولی حسن بن زید از جلوی یعقوب شهر به شهر می گریخت، یعقوب پس از مقداری تعقیب ، بر اثر آب و هوای بارانی و مرطوب مازندران و هم چنین وجود کوهستانها و باتلاقهای فراوان، مجبور به عقب نشینی شد و به نقل طبری: چهل هزار سوار و مقدار زیادی اسب و شتر و بنه خود را در این تعقیبات از دست داد و بهر حال یعقوب از طبرستان عقب نشست.

 

خوارج در ایران

در شرایطی که خوارج سیستان، روستاها و حومه شهرها را در دست داشتند، شهرهای بزرگ نظیر «بست » و «زرنگ » به دلیل حضور عمال حکومت و سکونت اعیان و اشراف و فقها و قضات رسمی و طبقاتی که منافع آنان همسو با منافع خلافت بود، در حوزه قدرت والیان خلیفه قرار داشت (36) که مستقیما از بغداد یا از سوی حاکم خراسان به سیستان اعزام می شدند، هر چند به دلیل تسلط خوارج بر روستاها و سواد شهرها قادر به جمع آوری و ارسال مالیات و خراج به دربار خلافت نبودند و احکامشان به ندرت در خارج از شهرها جاری می شد; تا حدی که یکی از بزرگان سیستان، امارت در آن جا را عبارت از جنگ با خوارج می دانست نه فقط ادای خطبه و نماز.

از آن جا که سیستان بیشتر ناحیه ای روستایی و غیر شهری و دارای نواحی جدا افتاده و غیر متصل بود (31) ، بیشترین فشار حاصل از تعدیات عمال رسمی بر دوش بخش های روستایی قرار داشت و طبیعی بود که در این مرحله حامیان و هواداران خوارج بیشتر از میان این قشرهای روستایی باشند و به عبارتی بهتر، تکیه گاه عمده و حامی اصلی خوارج در شرق ایران محسوب شوند; خصوصا که خوارج ایشان را به عدم پرداخت خراج و مالیات تحریک می کردند و ظاهرا خود نیز چیز زیادی از آن ها نمی طلبیدند. این فرقه که در ابتدا خوزستان و فارس را مامن خویش قرار داده بودند، پس از تحمل هر ضربه پایگاه خویش را یک گام به عقب منتقل نمودند و در دهه 70 ق به تدریج در نقاط مختلفی از ایران پراکنده شدند; اما در هر نقطه برخورد با ازارقه متفاوت بود; مثلا در حالی که مردم شهر ری در مخالفت با حاکم اموی، ازارقه را مساعدت و یاری می کردند (28) ، مردم و حاکم اصفهان پس از تحمل محاصره ای سخت و طولانی به مدت هفت ماه، عاقبت ازارقه را متواری ساختند.

با استقرار و تثبیت خلافت عباسیان، تغییر چندانی در نوع و شیوه برخورد خوارج نسبت به نظام جدید ظاهر نشد و مبارزات این جریان مذهبی - سیاسی با شدت و حدت قبلی ادامه یافت، اما نسبت به دوره بنی امیه از وسعت و گستره قیام های آنان تا حدودی کاسته شد، که یکی از دلایل آن کم رنگ شدن مسئله موالی بود، زیرا موالی در تغییرات جدید به بخشی از خواسته های خود رسیده بودند و انگیزه و زمینه حضور آن ها در صفوف خوارج کاهش یافته بود. فلهاوزن به این مطلب اشاره دارد که به یک معنا، تقریبا همه اعراب و از جمله اعراب مهاجر مقیم بصره و کوفه که خوارج ابتدا از میان آن ها برخاستند، همگی بادیه نشین بوده و پس از فتوحات مسلمین در شهرها مستقر شدند، اما در واقع از همان زمان مهاجرت تقریبا ارتباط خود را با قبایل ساکن در بادیه قطع کردند و به تدریج با حرکت به سمت زندگی شهری، خصلت های بادیه نشینی را ترک نمودند و اصولا هجرت، نفی بدویت بود.

احتمالا ظهور این جریان، ناشی از ورود عناصر غیر عرب به داخل صفوف خوارج بوده است; خصوصا آن که منابع موجود معلوم نمی دارند که آیا اعتقاد به تساوی اجتماعی و رد سیادت عربی از همان ابتدا جزء عقاید خوارج بوده است یا بعدا به آن معتقد شده اند؟ به هر جهت گرایش شتابان غیر عرب به سوی خوارج در زمان بنی امیه اتفاق افتاد و انگیزه ایشان بیشتر منبعث از مواضع اجتماعی و سیاسی خوارج بود تا اعتقادات مذهبیشان.

سازمان فرهنگ و ارتباطات اسلامي

مأمون هم كه در 198ق/814م رسما بر كرسي خلافت نشسته بود، در 205 ق/820 م طاهر ذوليمينين را به ولايت خراسان گمارد و يكي از اساسي ترين وظايف او اين بود كه زمينه را براي برچيده شدن مطوعه فراهم آورد، زيرامطوعه به رياست عبدالرحمان نيشابوري عملا به عنوان جانشين محكمه اقتدار زيادي در شرق ايران به دست آورده بودند كه براي عباسيان خطرساز بود. تاريخ ازارقه در ايران، از 64ق/684م، يعني از اواني آغاز مي‌گردد كه بنيانگذار اين فرقه ، نافع بن ازرق پس از اعلام مواضع افراطي خود بصره را به قصد خوزستان ترك گفت و در منطقه اهواز - كه از پيش‌تر مأمني براي قيام كنندگان خوارج بوده است- اردوگاهي تأسيس نمود.

تحليل‌گران جايگاه ازارقه در تاريخ اجتماعي ايران، ضمن تأكيد بر نقش موالي در اردوي ازارقه، بر اين نكته تكيه دارند كه در ساختار اردوي ازرقي، هرگز عنصر ايراني عرب حل نشده بود و اين دوگانگي در واپسين سالهاي امامت ازرقي، به نحوي بارز مشهود بود. ابو يحيي يوسف بن بشار قاضي، حيويه بن معبد فرمانده لشكر، و عمر و بن صاعد فرمانده نگهبان او بودند و جمعي از شعراي محكمه چون طلحه بن فهد و ابوالجلندي (به احتمال از مردم عمان ) به گرد او آمده بودند كه حكايات از ثبات و اقتدار او دارد. مردم شرق ايران از اوايل سده 3ق/9م راه استقلال از حكومت مركزي بغداد را به روي خود گشودند، ولي بر خلاف گذشته، راه كهن خارجي گري را- كه در طي دو قرن جز تجربه تلخ براي آنان به ارمغان نياورده بود- به كناري نهادند.

وي با سازمان دهي پيروان خود در 179ق/795م دردوره خلافت هارون خروج كرد و در منطقه سجستان و مناطق اطراف آن چون مكران، كرمان، قهستان و حتي خراسان اقتدار و نفوذي به دست آورد كه تا پاسي از خلافت مأمون ادامه داشت. تاريخ عجارده در ايران را بايد از عطيه بن اسود، يار جدا شده نجده بن عامر آغاز كرد كه پس از ترك يمامه، به دعوت در سيستان و كرمان اهتمام ورزيد و در منطقه حكومتي مستقل تشكيل داد و حتي سكه به نام خود زد. سامانيان و غزنويان كه از اقتدار بيشتري برخوردار بودند بيش از پيش خوارج شرق ايران را در تنگنا نهادند؛ در سده 4ق10م گزارشهاي پراكنده‌اي از حضور خوارج در شرق ايران به دست رسيده است.

 

منبع